شمس الدين حافظ
109
سفينه حافظ ( فارسى )
گوهر پاك بود جوهر حشمت ليكن * به عمل كوش كه حشمت نه باصل و نسبست دل حافظ به همين راه بتوفيق خداى * جاودان سعى كنان روز و شب اندر طلبست [ 31 آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت امشبست ] 16 [ 1 ] شماره مسلسل 42 آن شب قدرى كه گويند اهل خلوت امشبست * يا رب اين تأثير دولت از كدامين كوكبست تا بگيسوى تو دست ناسزايان كم رسد * هر دلى در حلقهاى در ذكر يا رب يا ربست كشته چاه زنخدان توام كز هر طرف * صدهزارش گردن جان زير طوق غبغبست « 1 » تاب خوى بر عارضش بين كافتاب گرمرو * در هواى آن عرق تا هست هر روزش تبست اندر آن موكب كه بر پشت صبا بندند زين * با سليمان چون برانم من كه مورم مركبست « 2 » شهسوار من كه مه آيينه دار روى اوست * تاج خورشيد بلندش خاك نعل مركبست آب حيوانش ز منقار بلاغت مىچكد * زاغ كلك من بناميزد « 3 » چه عالىمشربست من نخواهم كرد ترك لعل يار و جام مى * زاهدان معذور داريدم كه اينم مذهبست آنكه ناوك بر دل من زيرچشمى مىزند * قوت « 4 » جان حافظش در خنده زير لبست [ 32 خدا چو صورت و ابروى دلرباى تو بست ] 17 [ 2 ] شماره مسلسل 43 خدا چو صورت و ابروى دلرباى تو بست * گشاد كار من اندر كرشمههاى تو بست
--> ( 1 ) گوشت زير گلو ( 2 ) اشاره به حكايت سليمان است كه بر باد سوار بوده و مورچه در زمين - غرض حافظ ، عظمت شخصى در مقابل حقارت ديگرى مىباشد . ( 3 ) سودى مىگويد : اين يك كلمه و بايستى « بناميزد » نوشته شود كه معنى آن « بارك اللّه » است ولى در ديوانهاى چاپ هند بنام ايزد نوشته شده و در موقع تعجب و قسم به كار مىرود ( 4 ) غذا و روزى [ 1 ] پاورقى غزل 16 - دكتر غنى معتقد است كه اين غزل را حافظ درباره و مدح شاه شجاع سروده است . [ 2 ] پاورقى غزل 17 - اين غزل مسلما قبل از « 782 » گفته شده است زيرا بامر « تاج الدين وزير شيراز » در سال 782 مجموعهاى ترتيب يافته كه اكنون موجود و در كتابخانه شهردارى اصفهان ضبط است در اين مجموعه كه بتاريخ نيمه شوال 782 و چند صفحه آن به خط شهاب الدين بن شمس الدين محمد شهاب است در پشت ورق 225 عبارت زير خوانده مىشود : « لمولانا شمس الدين محمد الحافظ دام فضله » سپس غزل ذيل را كه با نسخههاى ديگر تفاوت فاحش دارد نوشته ( نقل از سخنى چند در باب احوال و اشعار حافظ نگارش جواد مجدزاده صهبا ) . غزل خدا كه صورت ابروى دلگشاى تو بست * گشاد كار من اندر كرشمههاى تو بست مرا و سر و چمن را ز دل ببرد آرام * زمانه تا قصب زركش قباى تو بسب چو غنچه بر دل مسكين من گره مفكن * چو عهد با سر زلف گرهگشاى تو بست مرا ببند تو دوران چرخ راضى كرد * ولى چه سود كه سررشته در رضاى تو بست هم از نسيم تو روزى گشايشى يابد * چو غنچه هر كه دل اندر پى هواى تو بست تو خود حيات دگر بودى اى زمان وصال * دلم اميد ندانست و در وفاى تو بست ز دست جور تو گفتم ز شهر خواهم رفت * بخنده گفت كه حافظ برو كه پاى تو بست شكر خدا كه اين غزل در زمان حيات حافظ ضبط شده و امروزه مىتوان آن را با غزل ضبط در نسخههاى موجوده مقايسه و ديد چه تفاوت فاحشى دارد و از اينجا قضاوت كرد كه چه دخل و تصرفهائى در سفينه حافظ به عمل آمده است .